کد خبر 140610
۲۱ آذر ۱۳۹۷ - ۰۹:۲۰

گفت و گوی حیات با رتبه برتر جشنواره سراسری هنرمندان شاهد:

داستان کوتاه خاطرات رزمندگان را می نویسم

داستان کوتاه خاطرات رزمندگان را می نویسم

دولتی گفت: در حال انجام مصاحبه هایی هستم که بتوانم در یک کتاب مجموعه خاطرات رزمندگان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را در قالب داستان کوتاه بنویسم.

حسن دولتی نویسنده، گرافیست و جانباز 25 درصد در گفت و گو با خبرنگار پایگاه خبری حیات اظهار کرد: سه سال متوالی در نمایشگاه سراسری هنرمندان شاهد شرکت کردم. آثار خوشنویسی من در نمایشگاه های مختلف مشهد، شیراز و کرمانشاه به نمایش درآمده است و من به عنوان هنرمند برتر در هر دوره از شهرستان اهر معرفی شده ام.

وی گفت: کار خوشنویسی را از دبیرستان شروع کردم. در نمایشگاه امسال نیز داستان کوتاه من رتبه برتر را دریافت کرد. همچنین هنرهای تجسمی نیز تدریس می کنم.

دولتی اظهار کرد: در حال حاضر در حال گردآوری مصاحبه از رزمندگان سپاه برای تنظیم کتابی با عنوان خاطرات کوتاه جانبازان هستم.

این هنرمند جانباز اظهار داشت: در سال 1362 در درگیری با کوموله های شهرستان بانه کردستان به جانبازی نائل آمدم و پس از ادامه تحصیل در رشته حقوق، هنرهای تجسمی را انتخاب کردم و پس از آن در داستان نویسی طراحی مشغول فعالیت هستم.

داستان کوتاه «تک تیرانداز» نوشته حسن دولتی که در جشنواره سراسری هنرمندان شاهد حائز رتبه برتر شد را در ادامه می خوانید:

-ببین پسرم قبل از رفتن میخوام یه رازی رو بهت بگم
-راز ؟ اونم حالا ؟ وقت گیر آوردی مادر من ؟
-اگرتا حالا نگفتم بخاطر این بوده که وقتش نرسیده بود حالا درست وقتشه
-ببین اگر میخوای با این رازت منصرفم کنی از همین حالا گفته باشم منصرف بشو نیستم
- نه عزیز دلم درست برعکس میخوام مطمئنت کنم که راهی رو که میخوای بری را برو و محکم هم قدم بردار و ترسی هم به دلت راه نده
-ایول داری مادر حالا سراپا گوشم دوتا گوش که دارم دوتا هم قرض گرفتم
-قبل از این که تو به دنیا بیای خدا سه تا دختر به من و بابات داد و همین باعث شد که خانواده پدریت مخصوصا عمه ات دو تا پاشو تو یه کفش بکنه که الا و بالله بابات منو باید طلاق بده
-آخه واسه چی ؟دختر مگه چشه؟ خودش مگر دختر نبود مادرش مگه دختر نبوده ؟ عجب آزاری داشته این عمه جان ما خوب بعدش بابا آخرش تو رو طلاق داد یا نه ؟اول اینو بگو
-آخه وروجک تو که شش ماهه به دنیا نیومدی دومندش اگه طلاق داده بود که پسر به این گلی نداشتم .
-آها معذرت غلط کردم دیگه حرف نمیزنم بفرما مامان جان داره دیرم میشه بخدا چیزی به رفتنم نمونده .جامیمونم آ
-یه دیقه زبون به دهن بگیر چشم میگم خلاصه منو بابات تصمیم گرفتیم بریم پابوس امام رضا و یک پسر کاکل به سر ازش بخوایم و بهانه رو از فامیل های بابات بگیریم که دیگه اینقدر تو گوش بابات آیه طلاق نخونن. چند ماهی گذشت و فهمیدم باردارم اونوقت ها که سونوگرافی نبود اما من به دلم برات شده بود که پسره و حتی با بابات اسمشم گذاشته بودیم
-حسن گذاشتید حتما
-نه رضا
-ما که رضا نداریم
-چون هدیه امام رضا بود میخواستیم اسمشو بزاریم رضا
-آها بعد گربه عطسه کرد و اسمشو گذاشتید حسن
-ای وای از دست تو هیچ وقت جدی نیستی پسر
-باشه گربه عطسه نکرد الاغ عرعر کرد
-اینقدر نپر تو حرفم مگه نمیگی دیرت میشه
-باشه قول تا رازتو تمام وکمال نگفتی لال میشم
-چون وقتی که تو به دنیا اومدی روز میلاد امام حسن بود واسه همین اسمتو گذاشتیم حسن
-حالا گرفتم .خوب بعدش. البته رضا هم میذاشتید توفیری نداشت همین خل و چل حالا میشدم .
-عزیزی مادر جان الهی قوربون خل وچلیت برم
-مادر ؟
-باشه حالا اونوقت فک و فامیل گفتن که گوش چپتو باید سوراخ کنیم و گوشواره حیدری بندازیم
-مادرجان ببین قاطی کردم. مگه من پسر نبودم دیگه این گوشواره چه صیغه ای بود ؟
-رسم براین بود که کسی که نذر امام رضاست باید گوشواره حیدری گوشش بندازه و تا وقتی که اون گوشواره رو تو حرم امام رضا ننداخته در ضمانت امام خواهد بود و هیچ مشکلی براش پیش نمیاد
-گوشواره رو که ننداختید تو حرم
-نه عزیزم خودت باید ببری بندازی تو حرم اونوقت از ضمانت خارج میشی
-مگه مغز خر خوردم که گوشواره رو ببرم بندازم حرم. سری رو که درد نمیکنه دستمال نمیبندند که مادر من
-واسه همین گفتم که حالا وقتشه بهت بگم. تو که میخوای بری جبهه گفتم بهت بگم که نگران نباش تو بدترین موقعیت ها امام رضا خودش ازت محافظت میکنه 
-دمش گرم امام رضا اما مادر میگم به امام رضا که ضامن آهوست چی گفتید که ضمانت الاغی همچو من رو هم قبول کرد ؟
-پس حرفامو جدی نگرفتی و خیال میکنی واسه دلخوش کردن تو اینا رو گفتم نه مادر من میدونم جدی گفتی من شوخی کردم. غلط کردم. آخه غلط کردن رو واسه همین روزا گذاشتند. فدای مادر گلم. مادرجان بخدا دیرم شد برم
-صدیقه .رعنا زهرا داداشتون داره میره ساکشو بیارید قرآن و کاسه آب هم یادتون نره
................................................................................
مرتضی:حسن حسن مرتضی
-مرتضی جان سلام چه عجب یادی از فقیر فقرا.راه گم کردی پارسال دوست امسال آشنا
-زبون نریز آّب دستته بزار زمین سریع خودت رو به موقعیت من برسون
-حاجی چای دستمه شرمنده .دومندش موقعیت دار شدی میگم چرا مارو آدم حساب نمیکنی
-فقط دعا کن نبینمت وگرنه پوستتو غلفتی میکنم و توش کاه میچپونم

-تهدید میکنی بعدش هم میگی بیا تو موقعیتم گاگولم؟
-زبون واکردی
-دفعه قبل یادته گفتی بیا موقعیتم .منم اومدم واسه صبح. نه کله گنجشک به خوردم دادی از همون موقع زبونم واشد
-این دفه ببینمت کله خر به خوردت میدم حالا بزار ببینمت
-حاجی جان از شوخی گذشته هزار کار مونده رو دستم باد کرده دوتا دست دارم بیست تا هم قرض گرفتم نمیرسم .یه مرثیه خون دیگه واسه خودت پیدا کن
-جدی باش خیلی واجبه فقط از دست تو برمیاد .فقط تو
-بازم مث دفه قبل داستان همون هندونه وزیر بغل
-الاغ بفهم .نفهم بفهم .اوضاع قاراشمیشه .
-فرمانده یه بار غلط کردم یه به بهم دادی حالا مثل دفعه قبل یک ده ازم میخوای
- یه به ودهی نشونت بدم
گوشی بی سیم را گذاشت بدون خداحافظی فهمیدم که خیلی عصبانیه .درنگ را جایز ندیده وپریدم رو موتور تریل و تا جا داشت گاز دادم و خودم را به فرمانده رساندم .فرمانده داشت هرکی رو دنبال کاری می فرستاد تا منو دید همه رو ول کرد دوید طرفم وزیر آن همه صدای توپ و گلوله دادزد:
-مرتضی بیا سنگر فرماندهی
سنگر فرماندهی همان نزدیکی بود و پشت سر فرمانده خودمو انداختم داخل سنگر. درست پشت سرم خمپاره ای منفجر شد که اگر داخل سنگر نبودم لتوپار شده بودم .
-بله حاجی در خدمتم . اطاعت امر شد و مثل گلوله خودمو رسوندم
-بیا این قناسه رو بگیر میری شکارش میکنی.
-می بخشید حاجی گرگی گرازی خرسی شیری مگر وارد منطقه شده ؟
-مزه نریز نه اینکه کم از دستت شاکی ام
-حاجی شما کی شاکی نبودید که حالا دومیش باشه
-ببین وقت این مزخرفات نیست یکی از تک تیراندازهای عراقی وارد منطقه شده . دوتا از تک تیراندازهامونو زده . دیده بان رو زده .بیسیم چیمو زده و داره یکی یکی از بچه هارو شهید میکنه .بچه های گشت هم نتونستند ردشو بزنند .همه جارو به گلوله بستم که حداقل به تیر غیب گلوله های سرگردان گرفتار بشه اما چند دقیقه بعدش یکی رو میزد تنها راهی که به ذهنم اومد تو بودی واسه همین گفتم آب دستته بزار زمین وبیا
-حاجی جان اونجوری که تو میگی معلومه که کار بلده حرفه ایه همچین میگی بروشکارش کن انگار دست اون تو پوست گردوه ویامیخوام هویج یا خیار چنبر بزنم
-تو هم حرفه ای هستی کاربلدی شاگرد زرینی بودی .شده تا حالا حتی یک مورد رو ماموریت رفته باشی و دست خالی برگشته باشی ؟
-هی از این تعارفات به نافمون ببند و شیرمون کن دفعه قبل یادته از همین حرفها میزدی شیرم کردی وگفتی برو یا شکارش کن ویا شکار شو چهار تا تیر خوردم وآش ولاش برگشتم حاجی؛ جان مولا بیخیال شو آخه مومن, مال همه ماله مال من بیت الماله دیواری کوتاه تر از دیوار ما پیدا نکردی که روش یادگاری بنویسی بدبختی رو میبینی خددددددددددددددددا هرچی سنگه مال پای لنگه من فردا قراره برم خواستگاری؛ .مادرم گیر سه پیچ داده الا و بالله باید فردا بریم . حداقل بزار این خواستگاری رو برم بعد منو قربونی کن. اطاعت از امر مادر واجبه
-آره جون عمه نداشته ام تو گفتی منم باور کردم .دومندش اطاعت از فرمانده هم واجبه
-بله درست اولندش تو فرمانده من نیستی دومندش اطاعت امر مادر از فرمانده واجب تره
-مرتضی جان فدات بشم این بچه هایی رو که این مادر به خطا شهید میکنه هم مادر وخواهر دارند چشم انتظار دارند زن وبچه دارند
-باشه حالا هی نمیخواد آسمون ریسمون به هم ببافی حداقل اطلاعاتی بده کمی روشنم کن .اصلا این اسلحه کار میکنه .باهاش تیر انداختی
-آره نگران نباش راست کار خودته این همون اسلحله ماموریت قبلیه است که بهت داده بودم وتا حالا کسی هم بهش دست نزده .ببین من احساس میکنم بالای صخره لای درختها قایم شده .البته زود زود جاشو عوض میکنه به گمانم اون بالا غاری سوراخی چیزی هست که میره داخلش که نه ترکشی میخوره ونه تیری
-حاجی گفته باشم این آخرین باریه که به حرفت گوش میدم دفعه بعدی وجود نداره البته اگر سالم بمونم و برگردم .
خودم را به پشت یکی از تپه ها رساندم واز آنجا با دوربین اسلحه اطراف را دید زدم چیز خاصی ندیدم کمی بالاتر رفتم .نور آفتاب اذیتم میکرد و قدرت دیدم را کمتر کرده بود ناچارباید جایی را گیر می آوردم تا در تیر رس تک تیر انداز عراقی نباشم . پشت یکی از خاکریزه ها چاله ای کندم وداخل آن خودم را جا دادم آفتاب کم کم داشت از بالای سرم رد میشد وبه پشت سرم میرفت کمی دیگر هم منتظر ماندم .داخل چاله خنکتر از بیرون بود حالا دیگر آفتاب کاملا پشت سرم بود واین امتیازی برای من بود وکار تک تیر انداز عراقی راسخت میکرد .اگر واقعا حرفه ای بود باید از منطقه خارج میشد .صبح هم که توانسته بود دوتا از تک تیراندازهای مارا بزند بخاطراین بوده که آفتاب پشت سرش قرار داشته .دوباره بلند شدم وبا دوربین اسلحه اطراف را دید زدم .دوباره داخل چاله رفتم وهرچه را که از پشت دوربین دیده بودم رادرذهنم مرور کردم .کم مانده بود از خوشحالی داد بزنم و سرپا بلند شوم .جایش را پیدا کرده بودم .خیلی خوب استتار کرده بودبرقی که از داخل جنگل به چشمم خورد شیشه عدسی دوربین اسلحه اش بود سریع بلند شده وهمان جا را نشانه رفتم ودیدم ای دل غافل.فهمیده بود که من خودم را قایم کردم واز دوباری که با دوربین دید زدم منو رصد کرده بود.حالا تقریبا هر دو در تیر رس هم بودیم .یعنی هردو در دوربین هم قرار داشتیم یاد حرف مادرم افتادم که موقع آمدن به من گفت:
- نگران نباش تو سالم برمیگردی وامام رضا ضامن توست
-کاش مادرم حالا بودو می دید درچه حالیم اگر همین حالاضامن آهو خودش رونرسونه بیچاره میشم ویک خال هندی وسط پیشونیم میکارن .یکی نبود به مادرم بگه آخه مادر جان از میان این همه امام و پیامبر چرا امام رضا .تو که خودت میدونی همه ایرانیها امام رضا را دوست دارند وبرای دیدنش سرودست میشکنند وتا دلت بخواد ضامن ما ایرانیها شده وسرش هم بسیار شلوغه .ایران که چه عرض کنم از کل دنیا میان دیدنش. مسلمونها بس نبود از ادیان دیگر هم متوسل میشن لااقل عیسایی موسایی را ضامن میکردی که مشتریشون تو منطقه ما کمه .تا صداشون میکنی فی الفور خودشونو میرسونن امام رضا یک مملکت ونگه داشته حالا تو این مملکت بین این همه من رو هم نبینه خیالی نیست نمیشه که کارهای مهم رو بزاره وبیاد دنبال من .البته حالا انگار دیرشده کسی دیگر رو برای کمک بخوام همین امام همشهری خودمونو بچسبم بهتره امام رضا الهی دورت بگردم تو که ضامنمی کمک کن این لاکرداررو به اسفل السافلین تیپاکس کنم اما با این شانسی که دارم گمان نکنم به آرزوم برسم .مگه ضامن منی فقط .این همه گرفتار در حسرت شما هستند تا بخواد نوبت به من برسه من پیش نکیرو منکرم و دارم به سوالاتشون جواب میدم شاید هم دارند میزنند پس کله ام .
صدای شلیک منو به خود آورد دیدم تک تیرانداز عراقی از بالای صخره درحال پرواز ورفتن به ته دره است .بابا ایول داشتم وخبر نداشتم .کو فرمانده تا ببینه چه جوری اون مادر به خطارو ناکار کردم .اما راست و حسینی خودمونیم و کسی نیست صددرصد میدونم این شلیک کار امام بود وبس .
-ممنون امام رضا الهی دورت بگردم خوب زدی وحالش وگرفتی میدونم که بخاطر دل مادرم هم بود میومدی فقط یک لحظه شیطان خرم کرد وازم سواری گرفت . مرسی امام که شلیکت هم به نام من شد وهم به کام من .واقعا که ضامنی .
از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم و به پشت دراز کشیدم ورجه ورجه میکردم عرق گرمی برگردنم جاری بود با چفیه پاکش کردم وقتی چفیه رو دیدم .آه ازنهادم در اومد .منم تیر خورده بودم دستم رو که بردم پشت سرم دیدم ای دل غافل راستی راستکی تیر خوردم و چون هنوز گرممه حالیم نیست .نگو ما دوتا با هم همزمان تیر انداختیم و هردو ناکار شدیم . یاد مادرم افتادم کاش بود و میدید که این ضامنش خودش رو رسوند اما کمی دیر رسوند .آخه امام رضا دورت بگردم من به مادرگفتم که شما ضامن آهو هستید نه الاغی مثل من باور نکرد دومندش امام اگر من این وسط تیر نمیخوردم آسمون به زمین میومد حساب کائنات بهم میریخت ؟جای کسی رو تنگ میکردم ؟یا به تریش قبای کسی برمی خورد ؟شما که تیرتونو خوب انداختید هزارتا مثل زرینی رو که 700 تا شلیک موفق داشت را تو جیبت میزاری چی میشد چند صدم ثانیه زودتر بزنی تا نمیتونست منو بزنه . حالا اگر مادرم بفهمه شهید شدم نمیاد ازتون گلایه کنه که من پسرمو به شما سپردم و ضامنش بودی .
چند لحظه ای گذشت و دیدم نه سرم گیج میره از خونریزی و نه این  که چشام سیاهی میره و نه حالم بد شده دوباره دستمو به جای خونی زدم دیدم هیچ سوراخی وجود نداره کمی بالاتر رو که دست زدم کم مونده بوده از خوشحالی غش کنم آخه تیر به گوش راستم خورده و قسمت بالای گوشم را برده بود سریع اسلحه رو برداشتم و پیش فرمانده برگشته و بهش گفتم که بروند و جنازه تک تیرانداز عراقی رو بیارن . جنازه رو که آوردن . فرمانده باورش نمیشد داشت شاخ در می آورد گلوله درست از داخل دوربین چشم راستشو سوراخ کرده بود یک شلیک بسیار نادر . تا دلم خواست به به و چه چهم کردند اما خودم میدونستم این شلیک فقط کار یک نفر میتونست باشه ؛ فقط امام رضا که خودم نوکریشو میکنم .بادی به غبغب انداختیمو وجلو فرمانده و همه از کلمات قصار استفاده کردم وگفتم :
-این درسیه برای اونای دیگه تا بفهمند هرکی بخواد به خاک و ناموس و دین ما به چشم نامحرم و چپ نگاه کنه راستشو میزنیم
یا امام رضا (ع)

 

برچسب‌ها